۱ min read"> هویت بدون مدرک۱ min read

هویت بدون مدرک
تعداد بازدید: ۳۶ نفر تاریخ انتشار: ۹۸/۰۴/۲۲

قمر تکاوران

سه ماه دیگر دو ساله می‌شد. تا به الان فقط یک‌بار توانسته بود به خاک وطنش پا بگذارد، آنهم با گرفتن ویزا. با وجود این دوری، مادرش برایش قصه‌های فارسی می‌خواند و تمام تلاشش را می‌کرد که فرهنگ ایرانی را به او بیاموزد. داشت هم‌زمان دو زبان فارسی و انگلیسی را می‌آموخت. تبسم[۱] با اینکه بعدا به فرهنگ و زبان فارسی مسلط خواهد بود اما مدرکی برای اثبات هویت ایرانی‌اش نخواهد داشت چرا که وقتی مادرش برای گرفتن شناسنامه ایرانی برای او تلاش کرده بود، پاسخ شنیده بود: دخترت حق ایرانی بودن را ندارد. مگر ما گفته بودیم با مرد خارجی ازدواج کن. سمانه دوست داشت دخترش ایرانی شناخته شود. نگران این بود که تبسم دارد در محیط خارجی بزرگ می‌شود و چون شناسنامه ندارد، ریشه ایرانی ندارد. چیزی برای اثبات ریشه ایرانی‌اش ندارد. معلوم نبود تبسم که بزرگ‌تر شود باز تمایلی برای دیدن فامیل مادری خواهد داشت وقتی باید برای دیدن‌شان دردسرهای گرفتن ویزا را به جان بخرد.

سمانه شش سال پیش تصمیم گرفته بود با مردی استرالیایی ازدواج کند. مردی که قرآن را از پیش خوانده بود و ایران را دوست داشت و می‌خواست در ایران زندگی کند اما صدور اجازه ازدواج‌شان تقریبا دو سال طول کشیده بود. گفته بودند شاید جاسوس باشد، ما باید مطمئن شویم. به همین خاطر اول ازدواج‌شان را در استرالیا ثبت کرده بودند و زندگی‌شان را در آنجا آغاز کرده بودند. تفاوت‌های فرهنگی با جان برای سمانه چندان مهم نبود چرا که خصوصیات اخلاقی‌اش، برابری‌خواهی‌اش و خانواده گرم و حمایت‌گرش پررنگ‌تر بود. این‌ها بود که باعث شده بود سمانه کیلومترها فاصله را بی‌اهمیت بینگارد.

وقتی پروانه ازدواج‌شان صادر شده بود با خیال زندگی در ایران، همه زندگی استرالیا را جمع کرده و به ایران آمده بودند. جان با همه تلاشی که کرده بود، نتوانسته بود در ایران کاری پیدا کند. تلاش‌های دو نفره‌شان برای راه‌اندازی استارتاپ به جایی نرسیده بود. سمانه برای گرفتن همان اقامت یک‌ساله جان، سه ماه دوندگی کرده بود. حتی برای ماندن در هتل مجبور شده بودند اول از پلیس نامه بگیرند. کلافه شده بودند، انگار جزیی از این کشور نبودند و هیچ حق و حقوقی نداشتند. علاقه به ایران را گذاشتند برای وقتی که قانون آن‌ها را به حساب بیاورد و بعد از یکسال، دوباره راهی استرالیا شدند.  

حالا سمانه از راه دور چشم به آینده‌ای دوخته بود که شاید دخترش بتواند شناسنامه ایرانی بگیرد و قوانین تسهیل شوند تا بتواند به ایران برگردد و در وطن خودش و در کنار خانواده‌اش زندگی کند. او به هوای زندگی در ایران ازدواج کرده بود و حالا رنج دوری و غربت عذابش می‌داد اما از اتفاقات تلخی که همسرش در آن یکسال تجربه کرده بود و در انتظار دخترش هم بود، ترسیده بود و رنج دوری را ترجیح داده بود.  

[۱] اسامی استفاده شده در متن واقعی نیستند و برای فاش نشدن نام افراد از اسامی مستعار استفاده شده است.

*این روایت در روز سه شنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۹۸ در روزنامه شرق منتشر شده است.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *