۱ min read"> هویت‌های نامرئی در شهر۱ min read

هویت‌های نامرئی در شهر
تعداد بازدید: ۹۵ نفر تاریخ انتشار: ۹۸/۰۴/۱۲

قمر تکاوران

شب‌های احیا ماه رمضان بود، برای مداحی دعوت شده بود. ساعت یک و نیم نصف شب، همراه پدرش در حال رفتن به مسجد بود که ماموران گشت سر رسیدند و به جرم نداشتن مدرک و گذشتن از تاریخ تمدید ترددشان، آنان را بازداشت کردند و این شد که به جای مسجد، راهی کلانتری شدند. بعد از سحر، یک شماره ناشناس این مساله را به مادرش اطلاع داده بود. عارفه[۱] سریعا مدارک را برداشت و خودش را به کلانتری رساند اما بی‌فایده بود، برگه سبز که مدرک هویتی به حساب نمی‌آمد. تا صبح پشت در بازداشتگاه نشسته بود اما ساعت ۹ صبح پسر و همسرش را دید که پابند زده به دادگاه انقلاب منتقل می‌شوند. دادگاه علی و پدرش را اول به اردوگاه وکیل آباد مشهد و بعد از چند روز به اردوگاه تربت‌جام در خارج از شهر فرستاد. عارفه با بغض برایم تعریف می‌کرد در تمام آن مدت ۲۵ روزی که علی و پدرش در اردوگاه بودند از حال آنان بی‌خبر بوده و حتی نمی‌دانسته سالم هستند یا نه. آن روزها با زبان روزه، هر روز برای نامه‌نگاری از اداره اتباع به پلیس مهاجرت، از پلیس مهاجرت به دادگاه و از دادگاه به کلانتری می‌رفت. هیچ کس نمی‌دانست وضعیت آن‌ها چیست و چرا مدارک هویتی ندارند. انگار آن‌ها جزیی از افراد این شهر نبودند، هیچ کس نمی‌دانست با آن‌ها چطور باید برخورد کرد. در نهایت با گرفتن شناسنامه عارفه، آنان را آزاد کرده بودند، حالا عارفه هم یک‌سال بود که شناسنامه نداشت.   

علی ۲۷ ساله بود و مادرش ۳۰ سال پیش تصمیم گرفته بود با مردی عراقی ازدواج کند. مرد عراقی که به ایران پناهنده شده بود و در جنگ علیه کشور خودش جنگیده بود و پس از آن در سپاه ایران فعالیت کرده بود. عارفه فکر می‌کرد او ایمانش و ارزش جهادش از ایرانی‌ها هم بیش‌تر است و همین بود که تفاوت فرهنگی را هم برایش بی‌معنا کرده بود. برای او ایمان مشترک مهم‌تر بود. نمی‌دانست که برای ثبت ازدواجش هم به مشکل می‌خورد و سال‌ها بعد فرزندانش به خاطر داشتن پدر خارجی با چه مسائلی روبرو خواهند شد. بعد از ۲۳ سال با مشقت توانسته بودند ازدواج‌شان را ثبت کنند اما چندان از مشکلات‌شان کاسته نشده بود.

تجربیات تلخ و این دیده نشدن‌ها برای علی تازگی نداشت. وقتی ۴، ۵ ساله بود هم در تهران قصد داشتند او و خواهرش را از پدر و مادرش جدا کنند و به پدر و مادرش انگ دزدی زده بودند چرا که هیچ مدرکی نداشتند که نشان بدهند این‌ها بچه‌های‌شان هستند. بزرگ‌تر که شده بود، وقتی مدرسه تیزهوشان قبول شد، او را راه ندادند چون شناسنامه نداشت. اواسط دبیرستان مسائل مدرسه را تاب نیاورد و تحصیل را رها کرد. روز به روز منزوی‌تر می‌شد. از قانون شناسنامه دادن به فرزندان مادرایرانی که مطلع شده بود، نور امیدی در دلش روشن شده بود. برای گرفتن شناسنامه اقدام کرده بود اما تا مدارک را جمع کند، سنش از ۱۸ سال گذشته بود و مشمول قانون نشده بود. باز ملال ادامه پیدا کرده بود؛ حالا در سن ۲۷ سالگی کاری هم نداشت و خانه‌نشین شده بود. او که راه رفتنش در شهر هم جرم بود، چطور می‌توانست کار کند. تنها مدرکش برگه ترددی بود که هر ماه باید آن را تمدید می‌کرد. در این یک سال، بعد از تجربه اردوگاه منزوی‌تر هم شده بود و بیش از پیش با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کرد. هیچ کس وضعیت او را نمی‌فهمید. یعنی چه که هیچ مدرکی نداری؟ چطور باید ثابت می‌کرد که او وجود دارد و شهروند همین‌جاست؟ نمی‌دانست باید مادرش را مقصر بداند برای تصمیمی که سال‌ها پیش برای ازدواج با مردی خارجی گرفته بود یا از او تشکر کند که وقتی گیر می‌افتد بالاخره با دوندگی‌های بسیار موفق می‌شود او را به خانه برگرداند؟!

[۱] اسامی استفاده شده در متن واقعی نیستند و به درخواست خود افراد برای فاش نشدن نام‌شان، از اسامی مستعار استفاده شده است.

*این نوشته پیش‌تر در روزنامه شرق روز ۱۱ تیر ۱۳۹۸ منتشر شده است.

*عکس از صفحه اینستاگرام everydaygolshahr برداشته شده است.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *