هویت‌های سرگردان

هویت‌های سرگردان
تعداد بازدید: ۱۰۷ نفر تاریخ انتشار: ۹۸/۰۵/۰۲

قمر تکاوران

با عطیه[۱] تماس گرفتم که او را ببینم و در مورد شناسنامه نداشتن‌شان صحبت کنیم، گفت فقط در خانه‌ام می‌توانم ببینمت. من هم بدون پرسش قبول کردم. آدرس را گرفتم و راهی دولت‌آباد شدم. برایم هم فال بود و هم تماشا. می‌خواستم دولت‌آباد را هم ببینم. درب خانه را که به رویم باز کرد، شوکه شدم. کمر، گردن و دستش آتل‌بندی بود و صورت و دست‌هایش پر از زخم. تازه متوجه شدم چرا گفته بود فقط در خانه‌ام می‌توانم ببینمت. یک ماه پیش تصادف کرده بودند. محمد جواد که از شیطنت‌هایش دست کشید و از پشت مبل بیرون آمد دیدم که پای او هم شکسته است و آن را گچ گرفته‌اند. می‌خواستند به مشهد بروند که در شاهرود تصادف کردند. سجاد ،همسر عطیه، گواهینامه نداشت چرا که پس از رفت و آمدهای بسیار به خاطر سخت‌گیری‌ها برای گواهینامه اتباع، بی‌خیال گرفتن آن شده بود. چون اتباع بود، پرونده را هم به تهران منتقل نمی‌کردند و او باید هر هفته برای پیگیری پرونده تصادف به شاهرود می‌رفت. عطیه می‌گفت چون ماشین به نام من است با این حالم باید پیگیر این کارها هم باشم.

عطیه خودش فرزند مادر ایرانی بود و پدر عراقی داشت. او ۱۸ سالگی برای گرفتن شناسنامه اقدام کرده بود، در نهایت پس از ۳ سال موفق به گرفتن شناسنامه شده بود اما حاضر نشده بودند فامیل پدر یا مادرش را برای او درج کنند و عطیه مجبور شده بود فامیل جدیدی برای خودش انتخاب کند. حالا نمی‌خواست آن ۱۸ سال برای پسرش تکرار شود. برای همین هم حتی در این وضعیت می‌خواست حرف بزند، شاید راهی باشد برای حل شدن مشکل‌شان. عطیه دیپلم گرفته بود و می‌خواست کنکور بدهد و وارد دانشگاه شود، داشت سخت درس می‌خواند اما آن سال اعلام کردند که اتباع خارجی نمی‌توانند به دانشگاه بروند. عطیه به حوزه رفته بود چون نمی‌دانست شناسنامه کی از راه می‌رسد و سه سال بعد وقتی در حال تمام کردن حوزه بود، شناسنامه رسید. پدر عطیه هم مادر ایرانی داشت. مادر شوهر عطیه که گوشه اتاق نشسته بود و داشت به حرف‌های‌مان گوش می‌داد، گفت: مادر من هم ایرانی است اما تا وقتی زنده بود هر چه تلاش کرد نتوانست برای ما شناسنامه بگیرد. ماجرا مثل یک کلاف تو در تو بود. این شناسنامه‌ای که نسل به نسل نتوانسته بودند آن را بگیرند باعث شده بود که عراقی خوانده شوند.

محمدجواد وسط صحبت‌های عطیه می‌پرید و چیزهایی به عربی تعریف می‌کرد، وقتی می‌گفتم من عربی نمی‌دانم، شروع می‌کرد به فارسی تکرار کردن. محمد جواد گفت: اینجا یک قانون داریم. قانون خاص. انگار دور از واقع هم نبود، بچه‌ها داشتند قربانی قانون می‌شدند. او هیچ مدرکی نداشت چرا که ازدواج عطیه و سجاد در عراق ثبت نشده بود. باید تا قبل از سن مدرسه برای محمدجواد مدرکی جور می‌کردند. به عراق رفته بودند که ازدواج‌شان را ثبت کنند. بخشی از مدارک کم بود و باید به ایران برمی‌گشتند و تکمیلش می‌کردند اما حالا دیگر محمدجواد را بدون مدرک سر مرز راه نمی‌دادند. می‌گفتند شما زن و شوهر می‌توانید به ایران بروید اما بچه‌تان چون مدرکی ندارد باید همینجا بماند. یک روز سر مرز بلاتکلیف مانده بودند و محمدجواد در تب می‌سوخت تا در نهایت دل ماموری به رحم بیاید و محمدجواد را به ایران راه دهد.

[۱] اسامی استفاده شده در متن واقعی نیستند و برای فاش نشدن نام افراد از اسامی مستعار استفاده شده است.

*این یادداشت روز سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸ در روزنامه شرق منتشر شده است.

برچسب ها

نظرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *