۱ min read"> هویت، کلید درهای بسته۱ min read

هویت، کلید درهای بسته
تعداد بازدید: ۱۸۰ نفر تاریخ انتشار: ۹۸/۰۳/۲۸

قمر تکاوران

از سرو کولم بالا می‌رفت و بیسکویت بهم تعارف می‌کرد و اصرار داشت بخورم. تازه راه افتاده بود و تعادل کافی در راه رفتن نداشت، با این وجود هم فارسی را متوجه می‌شد و هم عربی را. می‌دیدم وقتی پدرش با او عربی حرف می‌زند واکنش نشان می‌دهد و همینطور وقتی مادرش فارسی حرف می‌زند. کلماتی را به دو زبان ادا می‌کرد و خنده از رخش محو نمی‌شد. به دورو برم که نگاه می‌کردم معلوم نبود اتاق کار است یا اتاق بازی. گوشه‌ای از اتاق که نه، کل اتاق حتی روی میز کار پدر و مادرش هم اسباب‌بازی ریخته بود و هرازگاهی هوس می‌کرد بالای میز برود و روی میز بازی کند.

برخلاف پدر سام[۱] که آرامش داشت و با طمانیه صحبت می‌کرد، در نگاه مادرش اما نگرانی موج می‌زد و همواره بغضی فروخورده‌ای داشت. نگاه‌های نگرانش به سام در ذهنم ثبت شد. پدرش بر این باور بود که زنان ایرانی خیلی موفق و توانمندند اما جامعه خیلی پذیرای آنان نیست. به راستی هم عاطفه خیلی توانمند بود. با تمام سختی‌هایی که این سال‌ها، از زمان تصمیمش برای ازدواج با یک مرد سوری، کشیده بود، حالا روبرویم نشسته بود و از تلاش‌های بیش‌تر برای ساختن زندگی‌اش صحبت می‌کرد. زندگی که از همان اول همه مخالفش بودند، از خانواده گرفته تا قانون می‌خواستند آن را بهم بزنند. هیچ کسی تلاشی برای وصل نمی‌کرد، همه راه‌حل‌ها به جدایی ختم می‌شد. خودشان دوتا تنها به طناب وصل چنگ زده بودند و نمی‌خواستند آن را رها کنند.

عاطفه دانشجو بود که با دانشجوی سوری دانشگاه امیرکبیر آشنا شد و بعد دید که همین مرد زندگی اوست. با اینکه دردسرهای راضی کردن خانواده و فرآیند طاقت‌فرسای ثبت ازدواج تمام شده بود اما هنوز درگیر دردسرهای معمول مهاجر بودن همسرش اعم از کارت بانکی، گواهینامه، بیمه و کار بودند. عاطفه فوق‌لیسانس باستان‌شناسی داشت و عکاسی می‌کرد، همسرش ارشد مهندسی کشتی‌سازی داشت و کارش ترجمه بود. با این وضعیت کارشان، زندگی راحت نبود اما بحران اصلی تازه از راه رسیده بود. همه این‌ها در مقابل فرزند بی‌شناسنامه‌ای که در راه بود، هیچ بود. عاطفه عزمش را جزم کرده بود که سام را در ایران بدنیا نیاورد. تمام زندگی را در چمدانی گذاشتند تا آنسوی مرزها سام بتواند از نعمت هویت بهره‌مند شود. می‌خواستند به برزیل بروند، سفارت اما ویزا نداده بود. رفتند لبنان که بتوانند از آنجا به فرانسه مهاجرت کنند. در روزهای آخر خبر رسید که مجلس دارد این مشکل را حل می‌کند، کارهای ویزای فرانسه را نصفه و نیمه رها کردند و به ایران برگشتند که سام ایرانی شود اما مجلس راه‌حلی نداده بود. سام بدنیا آمد و تمام تلاش‌های پدر و مادرش برای شناسنامه‌دار کردنش بی‌نتیجه مانده بود. او تنها یک اسم بود در شناسنامه مادرش. واکسن‌هایش را با کدملی مادرش زده بودند چون خودش هویتی نداشت. از ورودش به کتابخانه جلوگیری شده بود چون او که هویت ندارد یکساله هم باشد نمی‌تواند وارد شود. همه‌ی درها به رویش بسته بود و نگرانی عاطفه از آن بود که سام هر روز بزرگ‌تر می‌شود، هر روز نیازهایش بیش‌تر می‌شود و بعدها درهای زیادی را خواهد زد که هیچ کدام به رویش باز نمی‌شود. حالا تمام همت‌شان را جمع کرده بودند تا ازدواج‌شان را در سوریه ثبت کنند، برای سام پاسپورت سوریه بگیرند و از ایران مهاجرت کنند.

[۱] اسامی استفاده شده در متن واقعی نیستند و به درخواست خود افراد برای فاش نشدن نام‌شان، از اسامی مستعار استفاده شده است.

 

*این نوشته روز سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ در روزنامه شرق منتشر شده است.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *