مهمانشهر تربت جام

مهدی پناهی | ۲۵ اسفند ۱۳۹۸ | مهاجران در ایران | ۰ دیدگاه

تصور کنید، در نقطه‌ای از زمین متولد شــده‌اید یا این‌که در کودکی وارد منطقه‌ای می شــوید و قرار اســت تا زمانی نامعلوم در آن جا محصور باشید و زندگی کنید، حق خروج هم ندارید مگر با برگه تردد! تصورش هم در ذهن نمی‌گنجد. اما این برداشت پایانی  از یک بازدید د دو ساعته از مهانشــهر تربت جام اســت، اردوگاه  یا مهمانشهری در ده کیلومتری شهر تربت جام با مساحت ١٠٠ هکتار که پناهندگان افغان به همراه خانواده ها شان بیشتر از ١٧ سال درآن ساکن اند. ایران بر خلاف سایر کشورها، پناهندگان را در میان شهرهای خود پذیرفته به نحوی که امروزه ٩٧ درصد آنها در شهرهای مختلف ایران و در بین مردم زندگی می کنند و تنها ٣ درصدشان در مهمان شهرها ساکنند، اما نمی توان این اقلیت را نادیده گرفت. در حال حاضر علاوه بر تربت جام درشهرهای تهران، ساوه، کرمان،  یزد و سمنان نیز مهمانشهرهایی وجود دارد، اما مهمان شهر تربت جام به اذعان نهادهای بین المللی همچون کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و خود مهاجران افغانستانی در مقا سه با سایر نمونه های مشابه، به عنوان الگو و پیشــگام در کمپ ها و مهمانشهرهای اسکان پناهندگان اســت. آن چه در ادامه آمده ، گزارشـی از خدمات و امکانات این مهمانشهر و وضعیت پناهندگان افغان است:

از مشــهد تا مهمانشهر تربت جام به عنوان الگوی جهانــی در زمینــه اسـکان پناهنــدگان، بیشتر از یک و نیم ســاعت فاصله نیست، ابتدای درب ورودی شاهد استقرار واحد انتظامی برای برقراری امنیت و کنترل ورود و خروج هســتیم. بلــوار اصلــی مهمانشهر با نــام وطــن در اولین نگاه رخ می نمایاند، حضور ما همزمان با مراســم تشــیع و دفن یکی از مهاجران می شــود. محمدحســن نجارزاده، حدوده ١٠ ســال اســت که مســئولیت این مهمانشهر را برعهده دارد.

نحوه شکل گیری مهمان شهر تربت جام و امکانات آن

وی در خصــوص نحوه شـکل گیری مهمانشهر تربت جــام توضیــح می دهــد:«از ســال ۶٣ بــا توجــه بــه پراکندگی اتبــاع افغــان در شــورای تامین شهرســتان تربت جام و اســتان خراســان، تصمیــم گرفته شــد محلــی بــرای جمــع آوری و ســاماندهی اتباع افغان در نظر گرفته شــود، پس از بررســی های لازم محل کنونی انتخاب شــد.»

از بلوار وطن که می گذریم، ســمت چپ مدرســه و درمانــگاه و ســمت راســت خانه های ســازمانی نوســازی را می بینیــم کـه برخــلاف تصــور اولیه از ̧ اردوگاه اســت، نجارزاده در ان باره توضیح می دهــد: «از ســال ۶٣ تــا ٧٣ عمدتــا کارهــای زیرســاختی و آماده ســازی محوطــه صــورت پذرفت، از ســال ٧٣ ً هم رسما اسکان مهاجران ابتــدا در چادر و با کمک های دولت ایران انجام شــد، تــا این کـه ســال ۷۸ ،کمیســاریای عالـی پناهندگان ســازمان ملل، این مهمانشهر را به رسمیت شناخت و از آن سال کمک های سازمان و مجامــع بیــن المللــی جریان پیدا کـرد؛ عمده هزینــه ساخت وســازها یعنی ٩٣٠ بــاب منــزل ســازمانی، ایجــاد مجتمــع تحصیلــی ابتدایی، دبیرســتان و راهنمایی، سرویس های بهداشتی، حمــام و کلینیک درمانی از کمک های جهانی تامین شــده ، مثلا مدرسه،۶٠ دستگاه از خانه ها و کلینیک به همــراه تجهیــزات با کمک̧ ســفارت ژاپن ساخته شده اسـت.»

این نکته را از تابلوهایی  که روی آن نوشته شــده اهدایی ســفارت ژاپــن هــم می توان فهمیــد.

مهمانشهر، میزبــان پناهندگان آســیب پذیر

 وقتــی از نجــارزاده ســوال می کنم«چــه فرقــی وجــود دارد بیــن کسانی که در مهمانشهر ســاکنند و آن هایی که به صــورت آزاد در جوامع شــهری اند؟» جواب می دهد: “قشــر آســیب پذیر پناهنده در مهمان شهرها اسکان داده می شوند، مهمانشهرها دارای تســهیلاتی اســت، مثــل تحصیلات رایگان، کمک های درمانی در ســطح بــالا و تقریبــا رایگان، کمک های اداره کل اتباع بــه صورت ارزاق یعنی هر نفر نــه کیلو آرد، پنج کیلو برنج، روغن، عدس و شکر.”

مهاجــران افغــان در منطقه تربت جــام عمدتا در مهمانشهر هســتند و کـد ۰۹۰۶را دارنــد، به گفته مســئولین کســانی اجــازه دارند، در شــهر تربت جــام ســاکن شــوند کـه همســران ایرانــی داشته باشنـد.

نجــارزاده در خصــوص شــغل و نحــوه کار کردن مهاجران این مهمانشهر نیز می گوید: “عده ای در خود شهرستان مشغول به کارند و عده ای هم ً در خارج از شهرســتان و عمدتا مشــهد، کســانی که بخواهنــد در ســایر شــهرها کار کننــد، باید اجــازه تــردد بگیرنــد، اجازه ها ده روزه تا ســه ماه که به سرپرســتان خانواده و پسران بزرگسال داده می شــود.”

وی می افزاید: «کارهــای فصلــی زیادی داریم، پسته شکنی، زعفــران پاک کردن که از اطراف منطقــه می آورنــد؛ حتــی بــه صــورت خانــوار در ایام تعطیــلات بــه کارهــای گروهــی مثــل کشــاورزی و  کوره هــای آجــر پزی مشــهد می رونــد؛ عــلاوه بــر این گل خانــه صنعتــی، دامــداری،کشــاورزی و مــرغ داری بــرای مصــرف شــخصی و داخلــی در خــود مهمانشهر وجــود دارد که مــازادش بــه بیرون فرســتاده می شــود، این درآمــد هــم بــرای خود مهمانشهر هزینه می شــود.«

۸۷۰خانواده بــا جمعیت ۴۲۰۰نفــر، ترکیــب ۵۵ درصــد مــرد و ۴۵ درصــد زن، حــدود ٧٠ درصــد تــا ســن ۴۰ســال، ٩٧ درصد شــیعه و ٣ درصد ســنی، متوسط جمعیت هرخانوار ۵ نفر» آماریˆ است که مسئول اردوگاه در خصوص ســاکنان مهمانشهر می دهد.

وی بــا بیــان این کـه «از ســال ۸۴ و بــا اســتقرار دولت افغانســتان از مهمانشهر حدود ســه الی چهــار کاروان درقالــب ۱۶۰خانــوار داوطلــب بازگشــت داشــتیم»، ادامه می دهد: «از آن سال به بعد به علت ناامنی و نبود امکانات ماندگاری، بازگشتی نداشته ایم، تنها در حدود ۱۰الی ۱۵خانــوار بودنــد.» نجارزاده ضمن توضیح این مطلب که «جمعیت مهمانشهر شــناور اســت، برخــی ترخیــص می شــوند و برخــی از اســتان های دیگــر می آینــد، البتــه حــدود ٣٠ درصــد افزایش جمعیــت ناشــی از زاد و ولــد داشــته ایم»، می گوید: «ترخیــص عــلاوه بــر این که بــرای بازگشــت بــه افغانســتان ً اســت، عمدتــا بــرای انتقال به مشــهد هــم می باشــد که به علت مشکلات بهداشتی و درمانی، اجــازه ترخیص بــه مهاجران می دهیــم، یعنی کســانی که بیماریهــای صعب العــلاج دارند و رفت و آمدشان به مشــهد سخت است، براساس دســتورالعمل اداره کل بــه مشــهد انتقــال می دهیم و آن جا تغییر کد داده می شــوند.»

سکــونت اجباری!

 از نجارزاده ســوال می کنــم «جدا از این، برای خارج شدن از مهمانشهر اجازه دارند؟» که و اذعــان می کنــد: «مهاجــران این منطقــه به طور اختصاصــی کد مهمانشهر و شــهر تربت جام را دارند، فقط نامه ای  که می توانیم بدهیم، اجازه تردد اســت.»

از آنجایی که نجــارزاده در توضیحات اولیه اش مدعــی شــده بود کـه مهاجــران و پناهنــدگان آســیب پذیر در این مهمانشهر ســاکن شده اند، از پاســخی که می دهد، قانع نمی شــوم و دوباره می پرســم« اگــر خانــواده ای دیگــر جــزء قشــر آســیب پذر نباشــند و فرزنــدان توانایی اداره خانواده را داشــته باشند، برای ترک مهمان شهر و اسکان در شهر دیگر مثل مشهد اجازه دارند؟» که وی قاطعانه جواب می دهد: «به هیــچ وجــه»

باتوجــه بــه ارائــه خدمــات زیاد در حوزه های آموزشــی، بهداشــتی، فرهنگــی و تفریحــی در این مهمانشهر و عــدم تمایل بازگشــت بــه افغانســتان، این ســوال شــاید بــه ذهــن برخی خطور کنــد که «آیا مهاجــران این مهمانشهر ســربار دولــت ایران انــد؟» امــا نجــارزاده ضمــن رد این مســئله توضیــح می دهــد:« ســال ۸۴ بــا توجــه بــه اســتقرار دولت افغانســتان، ســازمان ملــل اعــلام کرد دیگــر پناهندگان افغان را به رسمیت نمی شناسد و کمک های خــود را قطــع کرد، متاســفانه اســتقبال خوبی برای بازگشــت هم نشــد؛ در همان ســال طرح شــورای خودگردان در مهمانشهرها اجرا شد مبنی بر این که هزینه جــاری مهمانشهر باید از طریق خودشــان و منابع داخلی تامین و پرداخت شــود.»

شــورای خودگردان مهمانشهر تربت جام

مدیر مهمانشهر تربت جــام ادامــه می دهــد: «توســط مجمــع نمایندگان کـه ۴۰ نفر هســتند و هــر چهــار ســال انتخــاب می شــوند، ســال به ســال اعضــای شــورای خودگــردان، هفــت نفــر اصلــی و دو نفر علی البــدل تعیین و کلیه امورات داخلی توســط چهــار کمیتــه داخلــی فرهنگی، عمــرانی، بانوان و بهداشــت و درمان و شــهردار و رئیــس شــورا انجام می شــود؛ کارکنــان را هم از بین خودشــان انتخــاب می کننــد و حتی حقوق می دهنــد.»

به گفته وی «از محل ســرانه هایی که از خانوارها دریافــت می کننــد، هزینــه نگــه داری فضــای ســبز، جمع آوری زباله ها، حقــوق کارکنان، برق وآب، تعمیــر و نگه داری خودروهــا، اجاره اماکن عمومی مثل بازارچه تامین می شــود؛ این سرانه امســال ٣٠ هزار تومان اســت.» از وی می پرســم« آیا خانواده هــای پناهنــده توانایی پرداخت این ٣٠ هزار تومان را دارند؟» که تصریح می کنــد: «این ســرانه را از همــه خانوارهــا نمی گیریم، ۷۵درصدشــان چنیــن توانایی ای را دارنــد!»

زنگ مدرســه

بــا مســئول مهمانشهر همــراه می شــوم تــا امکانات این اردوگاه را از نزدیک ببنیم، اولین جایی که نجارزاده ما را می برد «مدرســه ابتدایی دخترانــه انصــار» اســت، ســروصدای بچه ها از چنــد متری مدرســه به وضوح شــنیده می شــود، کودکانی که در ایران متولــد شــده اند و طعم هجرت را نچشــیده اند. همیشــه این سوال را در ذهن داشتم که آینده این کودکان در ایران چیســت؟

 این دغدغه را که با نجارزاده مطــرح می کنم، می گوید: « اگر ادامه تحصیل بدهند و دانشجو شــوند، باید پاســپورت بگیرنــد و دانشــجوی خارجی حســاب می شــوند؛ مســلما درکشــور مــا نمی تواننــد بــه جایی برســند، بنابراین آینده شــان در دســت خودشــان و بازگشــت به افغانســتان اســت.»

تلخــی این پاســخ را زمانــی متوجــه می شــوم که مدیر مدرســه و چنــد نفر از خــود مهاجران می گونــد که دانش آمــوزان انگیــزه ای بــرای درس خوانــدن ندارنــد، چــون می گونــد اگــر دپلــم بگیریم، نهایتمــان کارگــری اســت! به ً افغانســتان هــم بخواهیــم برگردیم، اصلا این کشــور را نمی شناســیم.

تمایل نســل جوان به ترک مهمانشهر تربت جام

درحیــن بازدــد از کلاس هــای مدرســه از نجارزاده سوال می کنم، «اگر اجازه بدهید، آیا ساکنان مهمان شهر تمایل دارند از مهمان شهر خارج و برای همیشــه آن را تــرک کنند؟» که با خونســرد جواب می دهد: «بیشــتر در نســل جــوان این تمایل وجــود دارد، پــدر و مادرها که هزینه های زندگــی را تامیــن می کنند، در مهمانشهر خیلی راحت هســتند؛ ولی فشــار بیشــتر از ناحیه جوانان اســت.»

۹۵۰ دانــش آموز و حــدود ١٠٠ دبیر ایرانی از بهترین هــای شهرســتان زیر نظــر اداره کل آموزش و پرورش» توضیحات دیگری اســت که نجــارزاده می دهــد و او مدعـی اســت از لحاظ کیفیــت آموزشــی در شهرســتان رتبــه و آمــار قبولــی بالایی در کنکور  و امتحانات سراســری داریم. و می افزاید: «در کلاس چهــارم دبیرســتان ١٢٠ نفــر داریم که در حــال دیپلــم گرفتــن هســتند، ٣٠ نفر هم دانشــجو داریم و از لحاظ ادامــه تحصیــل مشکلی ندارنــد، حتــی امــروز دانشجوی دکترا هم از همین مهاجران داریم، برخــی هــم بــه افغانســتان برگشــتند و امــروز مناصــب مهمــی در آن جــا دارنــد.»

اســم های ایرانی  برای بچه های افغان

هویت مهم ترین مســئله ای اســت که نســل نوجــوان و جــوان پناهنــدگان افغــان و ایران بــا آن مواجه اســت، بــا این که همه مســئولین تلاش می کنند مهاجــران به صورت داوطلبانه بــه افغانســتان بازگردنــد امــا وقتــی هویتــی  شکل گرفت، وابســتگی ها و علایق هم به تبع آن شکل می گیــرد. در مــدارک هویتی شــان نوشــته شــده، افغانســتانی اما هویت شــان هم افغانستانی اســت؟ مصداق این را وقتی دیدم که از بچه های مدرســه می پرســیدم اســمتان چیســت؟ همه اســم ها ایرانی! وقتی می پرسم ایران را دوســت دارید یا افغانستان، می گویند ایران!

بــا این حــال مســئول مهمانشهر تربت جام می گوید: «تمام ســعی مان این بوده که فعالیت هایمان مطابــق با فرهنگ و اســتعدادهای خود بچه ها باشــد، ما بســتر را فراهــم کردیم، دارالقرآن، هیئــت مذهبــی و فرهنگســرا داریم که کلاس هــای آموزشــی، هنــری و اوقــات فراغــت می گذارنــد. خیلــی هم تاکیــد داریم که لبــاس محلــی خودشــان را بپوشــند و حتی لهجه افغانســتانی داشــته باشــند امــا این هــا در دریای جامعــه ایرانــی غرق شــده اند.»

چنــد دقیقــه ای را در جمــع معلمیــن این مدرســه ابتدایی دخترانــه می نشــینیم و همزمــان از خانــم علیزاده مدیر مدرســه درباره مشکلات دانش آموزان ســوال می کنم. «بیشــتر مشکلات مربوط به ســوء تغذیه است، گاهــی بچه هــا ســر کلاس غــش می کننــد و کم خونی شــدید دارند، از نظر مالی هم فشــار زیادی بــر روی مدرســه اســت، چون امســال از طــرف دولــت هیــچ ســرانه ای به مــا ندادند و گفتنــد که باید بــا کمک اولیــا مدرســه را بچرخانیــم؛ پرداخــت ١٣٠٠ تومــان ماهیانه هم برای خانواده ها مشکل است، از آن جایی که قبلا بیشــتر خدمات رایگان بــوده، اولیاء با مدرســه همکاری نمی کنند.»

نکتــه قابل توجهی که مدیر مدرســه می گوید مســئله انگیــزه دانش آمــوزان بــرای تحصیــل اســت، «قبــلا دانش آمــوزان انگیــزه بیشــتری داشــتند اما الان نه، بچه ً ها قبلا خیلی زرنگ تر و باهوش تــر بودنــد، بــا این حــال از لحــاظ خلاقیت بســیار بالا هســتند.»

اگــر افغانســتان را ببیننــد، وحشــت می کننــد!

موضوع هویت را از خانم علیزاده هم می پرسم که می گوید: «هیچ حســی نسبت به افغانستان ندارند، خودشــان را بیشــتر ایرانــی می دانند، حتــی بــا بزرگترهاشــان هــم که صحبــت می کنیــم، همین حــس را دارنــد؛ همین الان همکارتــان پیشــنهاد داد بــرای آشــنایی بــا افغانســتان مســتند «همزبانی و بی زبانی» را پخش کنید، اما مادری یواشکی به من گفت، بــه بچه های ما نشــان ندهیــد، چون اگر افغانســتان را ببیننــد، وحشــت می کننــد! پرســیدم چــرا؟ گفت برادرم از افغانســتان فیلم هــای وحشــتناکی برایمــان آورده اســت، بیشــتر می گوند امنیت نیســت؛ احســاس می کننــد که اگــر وارد افغانســتان شــوند، همــان اول کشــته می شــوند.»

می پرســم« چــه آینــده ای بــرای خودشــان متصورند؟» که خانم علیزاده جــواب می دهد: «این که بخواهنــد بگوند، در آیـنـده چــه کاره بشــوند که اصــلا صحبتی نمی کنند! چون می گویند سرانجامشــان مثل پــدر مادرشــان کارگــری اســت؛ تمــام زندگی شــان را در ایران می بیننــد اما خیلی دوســت دارند از مهمانشهر خارج شــوند.»

علیــزاده در خصــوص ســایر مشکلات مهمانشهر تربت جام می گوید: «درمقاطــع بالاتر مثل راهنمایی، دانش آمــوزان خیلــی سرکشــند، بــا معلــم جروبحــث می کننــد و حتــی برخورد فیزیکی دارنــد، عــلاوه براین ارتباط دوســت ً دختر و دوســت پســری زیاد اســت، مخصوصا این که فضای داخلی خانه ها کوچک اســت و پدر و مادر راحت نیســتند، فرزنــدان هم از خیلی مســائل، ناخودآگاه مطلع می شــوند.»

مشـکلات اجتماعی مهمانشهر تربت جام؛ اعتیاد و روابط دختر و پســر

 60 درصد جمعیت مهمانشهر تربت جام جوان هســتند و محصور بودن مهمانشهر و اجــازه تردد محدود، مشکلات فرهنگی خاصــی را ایجــاد می کند که نجارزاده توضیح می دهد: « عمدتا سرپرســت ها، بالا سر خانواده ها نیستند و برای کار از مهمانشهر بیــرون می رونــد، لــذا برخــی از مشکلات فرهنگی اجتماعــی در بین جوانان و نوجوانان به وجود آمده اســت.» و ادامه می دهد: «در این چند سال اخیر خیلی تــلاش کردیم، امکانات و تســهیلات فرهنگی و بودجه هایی که خودشــان برنامه ریزی می کنند، در راســتای حــل مشکلات باشــد امــا این جــا یک ̧نقطه مرزی اســت، عمدتــا مســئله اعتیاد و انحرافــات اخلاقــی را داریم. یاغی گــری و حالت پرخاشــگری، افســردگی در خانم هــا هــم جــزء معضلات اجتماعی ماســت.»

مدیر مهمانشهر تربت جام در خصــوص اقدامات فرهنگی می گوید:«بــرای حــل این مشکلات کلاس های زیادی گذاشــته ایم، حتی چنــد روحانی افغان از خود پناهندگان داریم؛ مســابقات ورزشی داریم، در همین جا یک کارگردان خیلی خوب پرورش دادیم به اســم آقا امیر که با اســتفاده از خود پناهنــدگان فیلــم ســاخت. الان هــم در مشــهد اســت و کارگری می کنــد. بهترین هنرمندان را در بخش عکس، تئاتــر، فیلم و معرق کاری تربیت کردیم که در کشور رتبه دارند، حتی در جشنواره بین المللی امام رضا(ع) گروه موســیقی مان رتبه کشوری آورد یا کار معرقشان را به آستان حضرت معصومــه(س) اهــدا کردنــد.» نجــارزاده دربــاره ســایر خدمات زیرســاختی این مهمانشهر می گوید: «از ســال ۸۴ مجــدد در قالــب پروژه هایی، کمیســاریای عالــی پناهندگان بــه مهمانشهر کمک کرد، از جمله گازکشــی تـک̧ تـک̧ خانه هــا که یک̧ ســوم را کمیســاریا و مابقــی را دولــت ایران پرداخــت؛ ایزوگام کلیه پشت بام ها، آسفالت کشی بلوار اصلی و برگزاری کلاس هــای آموزشــی بــا همـکاری کمیساریای عالی انجام شــد.»

وی در خصــوص حضــور خیرین در مهمانشهر تربت جام نیز می گوید: «چند موسسه خیریه از خود افغان ها فعال است اما ایرانیــان نــه.»

کلینیک همــراه بــا همــه امکانــات

مکان بعدی که بــه همــراه نجــارزاده می روم، کلینیک اســت؛ «بیمارســتانی کوچـک ̧ بــا داروخانه، آزمایشگاه، امکانات دندان پزشکی که به خاطر نبود دندانپزشک̧ فعال نیست و پزشکی۲۴ســاعت؛ کلیه طرح های بهداشــتی درســطح ً شهرســتان در این جاهم عینا اجرا می شــوند.»

وی می افزاید: “یک پزشک،  ســه بــه ورز، دارویار و تزریقــات، همــه از خود افغان ها هســتند، واحد مامایی هــم داریم.» دکتر عبدالفهیم حر که سال ٧٩ از دانشگاه علوم پزشــکی زاهــدان فــارغ التحصیل شــده و همان زمان عــلاوه بر همکاری با رادیو زاهدان بخش بــرون مرزی، به عنوان ̧ پزشـک بــدون مرز در اردوگاه مهـــــاجران فعالیــت می کرده، دو ســال و نیم اســت که به همــراه خانواده در مهمانشهر تربت جــام زندگــی می کنــد

وی معتقد اســت «بیماری های مهمانشهر تربت جام مثل همه جا بســتگی به فصل دارد، علت اکثر فوتی ها هم کهولت ســن بوده اســت» بــا این حــال تایید می کنــد:« مشکلی مثل ســوء تغذه حــاد نداریم، ً البتــه کم خونــی مخصوصــا در کودکان و زنان بــاردار، عمومیــت دارد.»

لزوم توجه به بهداشــت روانی ســاکنین مهمانشهر تربت جام

هرچند امکانات فراوانی در مهمانشهر تربت جام فراهم شــده امــا حضــور بیــش از ١٧ ســاله باعــث بروز مواردی از افســردگی و ناامیدی شــده، دکتر حر با این توضیح در خصوص لزوم توجه به بهداشــت روانی مهاجران ســاکن در مهمان شهر تربت جام می گوید: «اگر باب این مســئله باز شــود، بســیار خــوب و مفید اســت چــون واقعــا موضــوع روان درمانــی را نیــاز دارنــد.»

این دکتر افغان با بیان ان که «به صورت روتین دســتورالعمل هایی زیر نظــر کاردان بهداشــت روان که در هفتــه دو ــا ســه بــار می آید، اجرا می شــود؛ البته بیشتر روی مسائل بیماری های روانــی ناشــی از صدمــات جســمی اســت» ادامه می دهد:«طبیعی اســت، این جــا مهمانشهر اســت و مســئله روان تحت تاثیــر فضــای بســته و محــدود اردوگاه اســت، بــه نظــر می رســد یک روانکاوی درمانــی باید صــورت بگیــرد، البتــه منظــورم بیماری های  روانــی حاد نیســت، بلکــه عمدتا اضطراب و افســردگیکه  شایع است، مخصوصــا در خانم هــا.» و معتقــد اســت باید نســبت به بهداشت روانی ســاکنین مهمان شهر اقدامات پیشــگیرانه انجام شــود.

آینــده ای مبهــم

ســوال مشــترکمان در خصــوص هویت پناهنــدگان افغــان را از دکتر حر هم می پرســم که جواب می دهد: «در این بخش هم می طلبد برنامه های گســترده آموزشــی و فرهنگی انجام شــود، مشــاهده می شــود بچه های مــدارس، نه اینکه امکانات و معلمین مدرســه بد باشد، اتفاقا خیلــی خــوب اســت اما در این ســال های اخیر انگیزه های تحصیلی در بین نوجوانان و جوانان کمتر شده اســت؛ علتش هم ناامیدی از روزهای بعد از فارغ التحصیلی است؛ در واقع هاله ای از ابهام در مورد آینده ً شــان دارنــد، طبیعتا میل به بازگشــت هم خیلی مشــاهده نمی شــود.»

٣٠٠ تومــان بــرای عضویت کتابخانه

 یکی دیگــر از امکانات مهمانشــهر ککتابخانه ای بــا ١٣ هزار جلد اســت، مســئول این کتابخانه جوانی افغان اســت که می گوید: «اعضا ٣٠٠ نفــر هســتند که ماهــی ٣٠٠ تومــان هزینــه عضویت می دهند، تازه زیر نظر نهاد کتابخانه ها رفتیم، کنسولگری هم منابع افغانستانی را هنوز نفرســتاده اســت.» بنــا به گفتــه وی «علاقه منــدی زیاد اســت و کتاب هایی را می خواهنــد که مــا نداریم، از بخــش افغانســتان کتابخانه هــم اســتقبال خوبــی می شــود.»

نه بورس می کنند و نه شــغلی هســت

از این جــوان که بــه اصطــلاح پشــت کنکوری است، درباره بازگشت دانشجوان به افغانستان می پرســم که می گوید: «چون حمایت نیســت، آن هایی که دانشگاه شــان تمام شــده برنگشتند و الان غیرقانونــی در ایران هســتند. اگر دولت افغانســتان کار ایجــاد کنــد، امیــد به بازگشــت اســت؛ اگــر از جوانــان حمایت نشــود، مملکتی هم ســاخته نمی شود. در افغانســتان نه بورسیه می کنند نه شــغلی هســت.»

در حیــن بازدید از مهمانشهر، صحبــت از اشــتغال مهاجــران که می شــود، نجــارزاده بــا گلایه می گوید: «۵۰ چــرخ خیاطی صنعتی را با کمک کمیساریای عالی و هزینــه ١٠٠میلیونی تهیــه و یک کارگاه خیاطی راه انــدازی کردیم، خــود ســاکنین اعلام نیاز کرده بودند اما اســتقبال نشد و الان تقربا راکد اســت.»

خالــی مانــدن کارگاه خیاطــی

 بــه همیــن بهانــه ســری بــه این کارگاه که در نزدیکی مسجد مهمان شهر است می زنیم، تنها ۵ دختر خانم آن جا بودنــد!

یکی از آن هــا که خــودش را طیبه و ١٩ ســاله معرفــی می کنــد، درخصــوص خالــی بــودن کارگاه توضیح می دهــد: «برای هر لباس بچــه ٢۵ تومــان مــی دهنــد، اگر از صبح تــا ســاعت ۱۴ کار کنیم ســه هزار تومان می شــود و اگر تا ســاعت ٩شــب کار کنیــم نهایت نه هزار تومــان خیاطی می کنیم؛ ً اصلا به صرفه نیســت، بــا این که این همه هزینه شده اما دستمزد مناســب نیســت، اگــر مانتــو بیاورند، به صرفه تر اســت.»

وی ادامــه می دهــد: «هــم ســن و ســال های مــا در خانــه قالــی می بافنــد، چــون به صرفه تر اســت، اگــر تمام روز وقــت بگذارند، ماهیانه ٢٠٠ تا ٣٠٠ هزار تومان برای بافنده ســود دارد، البتــه اگــر ســفارش تولیــد مانتو بیاورند، از قالی بیشــتر می صرفد.» نجــارزاده قول هایی برای حل این مشکل می دهــد و در همیــن حــال صــدای اذان بــه گوش می رســد؛ به همین بهانه از وی که از ابتدا ما را همراهی می کرد، جدا می شویم تا سوالات صریح تر از خود ساکنین مهمان شهر بپرسیــم

پرســش و پاســخ های صریح

زهــرا که دیپلمــه و در مهمانشهر متولــد شده اســت، در خصــوص وضعیــت مهمانشهر می گوید: «وضعیــت مهمانشهر از هــر لحاظ خوب اســت اما مشکل رفت وآمد داریم.» وقتــی می پرســم که « ١٧ ســال قبل چی شــد بــه این جــا آمدید؟» پاســخ می دهــد: «پــدرم می گوید ما را به اجبار از مشــهد به این اردوگاه آوردنــد.» برایش توضیــح می دهــم که ســاکنینی بــه این مهمانشهر آمده انــد که آســیب پذیر بودند امــا او جــواب میً دهد که «تقریبا درســت اســت اما این گونه هم نیســت که اگــر بیرون از مهمانشهر باشــیم، به مــا بگویند آســیب پذیر، خودمــان می توانیم کار کنیــم و خانواده هایمان را اداره کنیــم.» زن ۲۴ســاله ای با تایید گفته ام می گوید:« شــوهر من دو سالی است که از کار افتــاده و از کرمان بــه این جــا آمده ایم؛ مهمانشهر بــرای مــا خوب است»

نمی دانــم چرا این جا هســتم!

دختــر جــوان دیگــری هــم می گوید: «دلیل این که اجازه خروج و تــرک همیشــگی مهمانشهر را نمی دهند، را نمی دانیم. اصلا نمی دانم چرا این جا هســتم.» و معتقــد اســت« شــاید الان ســاکنینی باشــند که تــوان اجــاره و تهیــه مــواد اولیــه زندگی را نداشــته باشــند امــا اگــر بیــرون بودنــد، می توانســتند خودشــان کار کنند.» در پاسخ به این ســوال که « اگر اختیار داشــته باشــید، حاضرید از این جــا بروید؟» بــا ذوق و شــوق جــواب می دهــد: «آره می رویم، فقــط تعداد کمی می ماننــد، از ١٠٠ درصــد تنهــا ١٠ درصــد حاضرنــد بمانند.» دختــر دیگــری که خــودش را معرفــی نمی کند، بــا اشــاره به کار کردن پــدران خانواده هــا در مشــهد و این که اجازه ندارند، خانواده همراهشــان باشد، می گوید: «پدرانمان در مشــهد کار می کنند، ماهــی   یک بار پیش مــا می آیند، هم دو خرجه هســتند! و هم باید پول اجاره خانه بدهند.»

فــرق ٩٧ درصــد و ٣ درصــد!

می پرســم «فــرق بیــن ٩٧ درصــد مهاجــران افغــان که در شــهرها هســتند و شــما که ٣ درصــد از کل جمعیــت مهاجــران هســتید را مــی دانیــد؟» که باخنــده می گوید: «آن ها آزادنــد و مــا در اردوگاه هســتیم، از اول ما را این جا آوردند و این جا ماندگار شــدیم.» در خصــوص بازگشــت بــه افغانســتان هــم می گوید:«اگــر همیــن امکانات مهمانشهر را بدهنــد، صددرصــد بــر می گردیم، زمین بدهنــد، امکان تحصیــل بدهنــد.»

از  یکی از جوانان که مخالف بازگشــت بود، از میزان آشنایی اش با افغانستان و خدماتی که دولت این کشــور به بازگشــت کنندگان ارائه می دهد، می پرســم که اذعــان می کند: «چیز زیادی نمی دانیــم، فقط می دانیم در میان اقواممــان، مجردان و مردانشــان برای کار بــه ایران می آینــد.» جــوان دیگــری در خصــوص معضــلات اجتماعــی می گوید: «وقتی تفرح نباشــد، مشکلات اجتماعی مثــل اعتیاد و رابطه دختر و پسر بیشــتر می شود، ســن ازدواج هم بین جوانان بالارفته اســت، درباره آینده ً هــم بلاتکلیفند و اکثــرا  نمی داننــد آینده شــان چــه می شــود.»

پسر جوانی که برای تمدید مجــوز تــرددش از مشــهد بــه مهمانشهر برگشــته می گوید: «مدام باید بروم و بیایــم، این رفت وآمــد هزینــه دارد، اگر خانواده ام در مشــهد باشــند، از این دو جائـی خــارج می شــوم، اگــر در مهمانشهر باشــیم، کار نیســت اما در مشــهد کار هســت.»  و در خصــوص بازگشــت بــه کشــورخودش می گوید: «افغانســتان امنیــت نیســت، بعــد هــم ٣٠ ســال اســت که ایران هســتیم، همــه زندگی مــان این جاســت، در افغانســتان هیچــی نداریم.» این جــوان پناهنــده افغان بــا اشــاره بــه بعضــی از جوانان مهمانشهر می گوید: «زمــان مــا مشکلات مهمانشهر کمتــر بــود، امــا الان اعتیاد بیشــتر شــده ، نمی دانم چــرا این گونه شــده اســت!» ِ

نقطه پایان، ســر خط!

نمــاز را در جمــع مهاجــران و در مســجد مهمانشهر می خوانیــم، حضــور پررنــگ و پرشــور اســت، شــاید به خاطــر مراســم تعزیه تــازه فوت کرده باشــد، بــا این حــال هیــچ تفاوتــی احســاس نمی کنیم، همــان معنویت مســاجد داخــل شــهر را دارد. بعــد از نماز از محمدحســن نجــارزاده، مدیر مهمانشهر که بیــش از دو ســاعت مــا را در بازدید از مهمانشهر همراهــی کرد، تشــکر کردیم و آدرس محل دفن مهاجران راپرســیدم.

این جا همان نقطه پایانی اســت که در ابتدای ورودمــان بــا آن مواجه شــدیم. مــرگ! محل تدفیــن در روســتای رو بــه روی مهمانشهر و در طــرف دیگــر جــاده اســت. نزدیک بــه ٢٠ دقیقــه پیــاده روی لازم دارد تــا به جائی برســی که تنها ســنگ قبرها هســتند که به تو می گویند این جا قبرســتان است.

چوپانی که در همــان حوالی گوســفندانش را می چراند، نقطــه ای را بــه ما نشــان می دهــد و می گوید ً قبــلا افغانســتانی ها را آنجا دفــن می کردند، اما الان بیشــتر همین جاســت. بــه گفتــه این چوپــان همــه قبرهــا متعلق به مهاجران اســت، اما وقتی به برخی از ســنگ نوشته ها دقت می کنم، متوجه ایرانی ا افغان بودنشان نمی شوم؛ تنها آنهایی را می فهمم که نوشته شده «پرستوی مهاجر»، روی این ها ً محــل تولــد عمدتــا شــهرها و روســتاهایی از افغانســتان اســت، نشــان می دهد نسل اولیه مهاجران این مهمانشهر بــه روزهای پایانی خود رســیده اند و امروز صحبت از نســل دوم و ســوم آن هاســت. ً

به طور کاملا اتفاقــی نقطه پایانی بازدیدمان بــه قبرســتان ختــم شــد، بــا آن که امکانات ً زندگی نســبتا خوبــی در مهمانشهر فراهم اســت بــه طــوری که  بــه عنــوان الگویی در جهــان معرفی می شــود اما یاس، ناامیدی و بلاتکلیفی در لا به لای حرف های جوانان به وضوح مشــخص اســت، سوال این اســت، وقتــی میلیون ها مهاجــر در سراســر ایران حضور دارنــد، نگه داری و تامیــن مایحتــاج زندگــی ٣ درصدشــان بــا چــه هدفــی اســت؟ برکه ای محصــور که ِ نقطــه ســرخط و نقطــه پایانــش را توصیــف کردم!  شــاید آن کودکان دانش آموز یا آن نوجوان پســری که از پنجره بیرون را نظــاره می کنـنـد بــا خــود بگوینــد «از کجــا آمــده ام؟ آمدنــم بهر چه بود؟ بــه کجا می روم آخــر؟ ننمایی وطنــم؟»

 

توضیح: این گزارش پیش از این در شماره بیست و هفتم نشریه رصد  (ویژه‌نامهٔ روزنامه خراسان در مورد حضور مهاجران افغانستانی در ایران) در تابستان ۱۳۹۳ منتشر شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 دیدگاه
    بازگشت به بالا