دیگر خبری از آن حیاط بزرگ نبود.۲ اتاق و چند نیکمت.هیچ چیزش به مدرسه شبیه نبود.ولی در آن “شبه مدرسه” در آن روز دو درس بزرگ یاد گرفتم .یک، یک مهاجر افغانستانی ام. و دو ، نام خانوادگی ام جعفری است…

مهدي جعفري

در سه طبقه، تعداد زیادی کلاس که هیچ وقت هم نفهمیدم چه تعداد کلاس وبا حیاطی بزرگ، مدرسه نزدیک خانه ما.
نزدیک مهرماه بود و شور و اشتیاقی شدید سراپا وجودم را فراگرفته بود. لحظه شماری میکردم برای صبح اول مهر.
صبح اول مهر، همراه مادرم شال وکلاه کردیم و رفتیم به سمت مدرسه. قدم به قدم به مدرسه نزدیک تر میشدم قلبم داشت تند تر میزد، قند تو دلم آب میشد. وقتی به مدرسه رسیدم، به ناگاه آسمان تاریک شد، تمام خیالبافی های بچه گاه ام در آنی فروریخت، همه شور و اشتیاق کودکانه ام سرد شد، آخر مادرم مرا به سمت مدرسه نبرد، دستم را کشید به سمت دیگری و گفت اینجا مدرسه ی”ایرانی ها”است، ما حق نداریم اینجا درس بخوانیم.
اصلا نمیفهمیدم برایم معنایی نداشت، گیج شده بودم، مدرسه ای که همه هم بازی هایم آنجا میرفتند، مگر من چه فرقی داشتم، ایرانی یعنی چی؟ از مادرم پرسیدم. مادرم خواست چیزی بگوید ولی سکوت کرد و دستم را محکم گرفت و کشان کشان برد به آنطرف خیابان. حال به مادرم حق میدهم که چرا سکوت کرد، مگر میشود به یک بچه هفت ساله توضیح داد، ایرانی یعنی چه.
چند خیابان آن طرف رفتیم، وارد خانه ای شدیم، مادرم گفت این جا مدرسه توست. دیگر خبری از آن حیاط بزرگ نبود.۲ اتاق و چند نیکمت.هیچ چیزش به مدرسه شبیه نبود.ولی در آن “شبه مدرسه” در آن روز دو درس بزرگ یاد گرفتم .یک، یک مهاجر افغانستانی ام. و دو ، نام خانوادگی ام جعفری است.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *