در دانشگاه صنعتی شریف با مهدی میرزایی قرار گذاشتم و دو ساعتی با او گپ زدم. تنها تفاوتش با غالب ایرانی ها، چشم های بادامی اوست و دیگر هیچ! هزاره های شیعه آرزو می کنند که ای کاش ظاهرشان هم – مثل پشتون ها و تاجیک ها- شبیه ایرانیان بود تا در کوچه و خیابان کسی آن ها را نمی شناخت و مورد بی احترامی واقع نمی شدند. از قضا، سنی مذهبان افغانستانی یعنی تاجیک ها و پشتون ها صورتی شبیه ایرانی ها دارند و هزاره های شیعه، ظاهری متفاوت از ایرانی ها. و همین عامل باعث شده که تاجیک ها و پشتون ها راحت تر در ایران رفت و آمد کنند تا شیعیان هزاره. فقط کافی بود این چشم های بادامی کمی گشادتر می شد تا هیچ کس بدون دیدن مدارک شناسایی نتواند تشخیص دهد که هزاره ها، افغانستانی هستند. دیگر هیچ مشکلی باقی نمی ماند! دیگر خبری از تحقیرهای خیابانی نبود. دیگر کارمند اداره با دیدن یک ارباب رجوع افغانی، چوب لای چرخ کار او نمی کرد. این از دردسرهای زندگی در مملکتی است که در آن تهرانی ها، خود را برتر از شهرستانی ها، شهری ها، خود را برتر از روستایی ها و در کل ایرانی ها، خود را برتر از افغانستانی ها و عرب ها می دانند. همین مردمی که عاشق سینه چاک بولوندهای چشم آبی هستند! عجب! انگار هنوز در قرون وسطا زندگی می کنیم!

مهدي ميرزايي
  • آقای میرزایی از شرایط خانوادگی خودتان بگویید و اینکه چطور شد از ایران سردرآوردید!

حضور ما در ایران به دو نسل قبل بازمی گردد. پدربزرگ من اصالتا از بهسود، یکی از بخش های میدان وردک نزدیک کابل بود. بهسود یکی از مناطق هزاره نشین است. در افغانستان حول و حول ۹۰ درصد مردم شیعه، هزاره هستند. غیراز هزاره، شیعیان قزلباش و سادات هم داریم. هزاره ها حول و حوش ۲۰ تا ۲۵ درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می دهند. بعضی شواهد می گوید مردم بومی افغانستان از اول همین هزاره ها بوده اند. بجز این قوم هزاره، همین قدر قوم تاجیک داریم که آریایی هستند. ۵ درصد هم ازبک داریم که حنفی مذهب هستند. ۴۰-۵۰ درصد هم پشتون هستند که ما به زبان خودمان به آن ها می  گوییم اوغان (=افغان). به همین خاطر دوست نداریم که به ما گفته شود افغان. چون افغان یک قوم است. قوم پشتون است. اصطلاح افغانی را هم دوست نداریم چون واحد پول است. افاغنه هم تحقیر آمیز است. لفظ درست، افغانستانی است که همه مردم را دربربگیرد.

هزاره ها به واسطه شیعه بودن همواره مورد تبعیض و نسل کشی قرار می گرفتند و از حقوق برابر برخوردار نبودند. پدرم تعریف می کرد که پدرش قبلا یک مغازه داشته. این خیلی مهم بوده که یک هزاره مغازه داشته باشد! چون هزاره ها بیشتر به کارهای دون پایه و خدمتکاری و نگهبانی مشغول بوده اند. یکبار یکی از دوستان پشتون او در مغازه اش بوده که صحبت می شود و پدربزرگم می گوید چقدر خوب بود ما هزاره ها یک وزیر داشتیم. دوستش چنان عصبانی می شود که با وجود اینکه صمیمی بودند، قهر می کند و برای همیشه می رود. می گوید این هزاره را ببین که می خواهد وزیر داشته باشد! یعنی حتی حرف از اینکه جمعیت بیست درصدی هزاره، یک وزیر داشته باشد هم اینقدر نامانوس بوده. در طول تاریخ، شیعیان افغانستان مجبور بودند تقیه کنند.

البته حالا که بچه های هزاره دانشگاه رفتند و با سواد شدند، کتاب هایی در خصوص ظلمی که در تاریخ به هزاره ها شده نوشته اند. در سازمان ملل هم برخی فجایع آن ثبت شده. یکی از فجایعی که در حق شیعیان انجام شد، فاجعه افشار بود که احمدشاه مسعود این قتل عام را به راه انداخت. تعداد زیادی مردم غیرنظامی را کشتند، به زن ها تجاوز کردند و بچه ها را سر بریدند. جمهوری اسلامی هم از این آدم قهرمان ملی درست کرده. واقعا لازم است که یک عده بیایند تصور احمدشاه مسعود که در ایران ساخته شده را عوض کنند. او یک تاجیک بود. درست است که در مقابل طالبان ایستاد، اما برای قومش این کار را کرد. چون طالبان به سمت دره پنج شیر در حال پیشروی بودند، جلوی آن ها ایستاد. به خاطر قومش، یک زمان با طالبان جنگید و یک زمان هم با شیعیان. اما جمهوری اسلامی همان بخش مقابله با طالبان را برجسته کرده و از او قهرمان ساخته است. یکی از دلخوری های مردم ما نسبت به جمهوری اسلامی این است که چرا از این فرد قهرمان ساختند!

  • جالب بود. خب، از مسیر اصلی منحرف نشویم. در مورد خانواده خودتان می گفتید.

قبل از انقلاب ایران، پدربزرگ من اعلامیه های امام را در کابل پخش می کرده است. حکومت روی شخص او خیلی حساس می شود و پدربزرگم بالاجبار مهاجرت می کند. خیلی ها این شرایط را داشتند. برخی می روند پاکستان و برخی می آیند ایران. با توجه به اینکه انقلاب ایران پیروز شده بود و شیعیان روحیه مضاعفی گرفته بودند، پدربزرگ من هم می آید ایران. ذهنیت آن ها این بود که مدتی در ایران هستیم و ۴-۵ سال دیگر که اوضاع افغانستان بهتر شد، برمی گردیم. حتی وسایل نو نمی خریدند و می گفتند چطور می خواهیم این ها را ببریم افغانستان؟! نمی دانستند که قرار است نسل های بعد آن ها هم در ایران بمانند و دیگر رنگ افغانستان را نبینند. پدر من هم سن و سال کمی داشته و خیلی دوست داشته که بیاید ایران و امام را ببیند. آن زمان فضای ایران متفاوت بوده و از افغانستانی ها استقبال می کردند. خانواده پدربزرگم در مشهد ساکن می شوند. بعد که جنگ شروع شد، پدر من با انگیزه مذهبی تصمیم می گیرد که برود جنگ. اما چون سنش کم بوده نمی گذاشند. با هزار ترفند می رود جبهه. چند سال در جبهه می جنگد و چند سال هم اسیر می شود. اسارت او در اردوگاه ۱۱ تکریت بوده و در آمارها، نام او در لیست مفقودین منتشر می شود. یعنی همه فکر می کردند شهید شده و حتی مراسم هم برای او برگزار می کنند. اما بعد می فهمند که زنده است. پدرم جانباز شیمیایی هم هست. بعد از آزادی ازدواج کرده و و پیگیر مسئله تابعیت می شود. با توجه به اینکه در جبهه، دوستانی از پاسدارها و فرماندهان برجسته داشت، خیلی پیگیری می کند تا تابعیت بگیرد. اما مشکل حل نمی شود. تا این که مسئله را به گوش رهبری می رسانند. البته تنها او نبوده. افراد دیگری هم مثل او بخصوص از سازمان بدر بوده اند. خلاصه رهبری تاکید می کنند که به این ها تابعیت داده شود و هر وقت انجام شد، نتیجه به ایشان اطلاع رسانی شود. بالاخره پدرم تابعیت می گیرد و به واسطه او مادرم هم تابعیت می گیرد. سال ۷۲ من بدنیا می آیم و چون پدر و مادرم تابعیت اکتسابی داشتند، به من تابعیت اصلی می دهند. کسانی که تابعیت اکتسابی دارند محدودیت هایی از جهت پست های سطوح بالا دارند اما کسانی که تابعیت اصلی دارند چنین محدودیت هایی ندارند. البته این قانون است وگرنه هنوز هم هرجا وارد می شوم، من را به عنوان افغانستانی می شناسند و متاسفانه خوب برخورد نمی کنند؛ چه رسد به اینکه بخواهم پست رده بالا بگیرم!

  • پس از نظر قانون منعی نداری.

نه ولی خیلی قوانین هست که عمل نمی شود. مثلا اگر یک بچه افغانستانی در ایران بدنیا بیاید و ۱۸ سال از کشور خارج نشود می تواند تابعیت بگیرد. اما تابعیت نمی دهند. خیلی از خویشان ما این شرایط را دارند. این ها عِرق و تعصبی که نسبت به ایران دارند، نسبت به افغانستان ندارند. خودشان را ایرانی می دانند اما متاسفانه به آن ها تابعیت داده نمی شود.

  • با این حساب شرایط شما از نظر تابعیت استثنائی است!

بله واقعا. من مشکل تابعیت نداشتم. اما فامیل و آشنایان همه مشکل دارند. بچه ها تا زمانی که نمی فهمند که ملیت و خط و مرز آن چیست، مشکلی ندارند. اما وقتی می فهمند که خطی به نام ملیت وجود دارد و به خاطر همین آن ها را از مدرسه بیرون می کنند خیلی تحت فشار قرار می گیرند. خیلی از آن ها افسرده می شوند و از درس و مدرسه زده می شوند. خیلی از بچه ها می روند سراغ کار. هرچند حالا بعد از فرمان رهبری فضا بهتر شده. ولی هنوز هم مشکل دارند. هنوز هم خیلی از مدارس این ها را ثبت نام نمی کنند یا اگر ثبت نام کنند از بچه های دیگر جدا می نمایند. یا اینکه بچه های افغانستانی را اردو نمی برند. و یا بچه های افغانستانی را برای درس آمادگی دفاعی به میدان تیر نمی برند.

  • یعنی همه را اردو می برند، بجز دانش آموز افغانستانی؟

بله. مثلا پسرعمه خودم را بگویم که دیدم داشت گریه می کرد. این طفلک تا قبل از این خیلی به شهدا علاقه داشت و با عکس ها و خاطرات آن ها مانوس بود. تا اینکه مدرسه یک اردوی مناطق جنگی جنوب ترتیب داد و پسرعمه من هم ثبت نام کرد وخیلی هم خوشحال بود و می گفت که مدرسه، ما را می برد پیش شهدا. اما مسئولین مدرسه به او گفتند که تو افغانی هستی و نمی توانی بروی! خیلی توی ذوقش خورد. هرچه به مسئولین مدرسه گفته بود که مسئولیتش با خودم است و رضایتنامه می آورم و از این حرف ها، قبول نکردند. واقعا من فکر می کنم اگر قرار است انقلاب صادر شود خب چرا این بچه را نمی گذراند برود مناطق جنگی؟! خلاصه اینکه خیلی عقده پیدا کرد و بعد از آن ماجرا، آدم دیگری شد. پدر من تلاش می کرد که حال او را تغییر دهد و قضیه را توجیه نماید. پدرم چون خودش راوی جنگ است به او گفت غصه نخور! من خودم یک بار یکجوری بالاخره تو را می برم آنجا. اما پسرعمه ام دیگر آن آدم قدیم نشد. از این موارد زیاد است. حتی ایران بجز دو سال اخیر، به افغانستانی ها اجازه نمی داد که کربلا بروند. آخر چرا؟! پناهنده ها حتی نمی توانند گواهینامه بگیرند.

  • دیگر چه محدودیت هایی هست؟

یک محدودیت عجیب دیگر این است که کسانی که دانشجو هستند نمی توانند گواهینامه بگیرند؛ مگر اینکه متاهل باشند. چرایش را نمی دانم. مثلا فکر می کنند دانشجو ممکن است خلافی مرتکب شود که حتما باید متاهل باشد؟! یک نفر از خویشان ما که در ایران دانشجو بود و دست آخر به خاطر همین فشارها رفت آلمان، همیشه می گفت آخر چرا ما تا زمانی که مجرد هستیم نمی توانیم گواهینامه بگیریم؟ مگر ما قانونی نیستیم؟! در برنامه تلویزیونی وطن دار یک مسئول آمد و گفت که ما به همه افغان هایی که اقامت دارند گواهینامه می دهیم و شرط تاهل وجود ندارد. اما اینطور نیست. الان بچه های افغان نمی توانند گواهینامه بگیرند. چرا؟!

محدودیت دیگر در خصوص شغل است. پدرخانم من یک عمده فروش است و کار و بارش خوب است. از کارگری به اینجا رسیده. ایشان کارت آمایش دارد و برای کار کردن باید برود کارت کارگری بگیرد. برای گرفتن کارت کارگری، یک لیست از مشاغل مجاز -که همگی مشاغل سطح پایین هستند- را می گذارند جلوی فرد و او مجبور است یکی را انتخاب کند. پدر خانم من در کارت کارگری اش نوشته شده کارگر کوره آجر پزی! آقای کاظم کاظمی که شاعر معروفی هست و دبیر علمی یازدهمین جشنواره شعر فجر هم بود، بر اساس کارتش یک چوپان است! یعنی دولت ایران نمی پذیرد که حتی به اسم قبول کند که یک افغانستانی مثل پدر خانم من بازاری باشد.

  • بعد از فرمان رهبری وضعیت ثبت نام در مدارس درست شده؟

در بعضی مدارس بله و در بعضی مدارس نه. هنوز خیلی از مدارس بچه های افغانستانی را ثبت نام نمی کنند. الان یک سری مدارس خودگردان وجود دارد که آموزش و پرورش آن ها را به رسمیت نمی شناسد؛ ولی خود تحصیلکرده های افغانستانی یا ایرانی راه انداختند که این بچه ها از تحصیل محروم نشوند. با وجود اینکه رهبری دستور صریح داده اما خیلی جاها هنوز اجرا نمی شود.

برای افغانستانی هایی که کارت آمایش دارند مشکلات دیگری هم هست. آن ها اولا جز در چند شهر مجاز نیستند سکونت کنند ثانیا کارت آن ها فقط مخصوص همان شهر است. مثلا اگر کسی که اصفهان زندگی می کند بخواهد بیاید مشهد برای زیارت، باید برگ تردد بگیرد. اگر برای مشهد برگ تردد گرفت و در راه مجبور شد در یک روستا استراحت کند، خلاف کرده. شوهر خاله من تا چند سال پیش یکی از تولیدکنندگان مهم مانتو در اصفهان بود. آنقدر به او فشار آوردند و اذیتش کردند که افسرده شد و کارش را تعطیل کرد و برگشت مشهد. اما کارت او برای اصفهان است و باید برای تمدید آن برود اصفهان. مشکل بزرگ اینجاست که چون کارت خانواده آن ها صادره از اصفهان است، دولت اجازه نمی دهد که بچه های خاله ام در مشهد تحصیل کنند. شوهرخاله من مجبور شده پول هنگفتی به یک مدرسه در مشهد بدهد تا اجازه دهند که بچه ها در مشهد درس بخوانند. در عین حال برای امتحانات مجبورند بروند اصفهان. یعنی باید مدرسه مشهد با مدرسه اصفهان هماهنگ کند و این بچه ها بروند اصفهان و امتحان بدهند. یک ماه اصفهان می مانند تا امتحانشان تمام شود. واقعا این مشکلات دست و پاگیر چرا وجود دارد؟!

  • بازهم برگردیم به خانواده شما.

ما به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم. بعد فهمیدیم که چیزهایی مثل ملیت وجود دارد.  فهمیدیم که اصالت ما افغانستانی است. ایرانی ها قبول نمی کنند که ما ایرانی هستیم. افغانستانی ها هم قبول نمی کنند که ما افغانستانی هستیم. در مقطع کنکور با توجه به اینکه پدر من خیلی علاقه داشت که ما درس بخوانیم، خیلی تلاش کردم و در دانشگاه شریف قبول شدم. برادرم هم در رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه دولتی شاهرود قبول شد. اما بعد که فضای مدافعان حرم پیش آمد، گفت من نمی خواهم درس بخوانم و می خواهم بروم سوریه. پدرم هم خیلی موافق بود. مادرم اما شدیدا مخالف بود. در نهایت پدرم یک روز بدون اطلاع مادر، برادرم را برداشت و تا یک ایستگاه اتوبوس رساند و گفت همینجا سوار شو و برو به محل اعزام. حتی نمی خواست که خودش او را برساند به آن پایگاه تا یک وقت احساسات برادرم مانع رفتنش نشود. داداشم سه دوره رفت سوریه. دو دفعه دیگر خودش از خانه فرار کرد و رفت منطقه. دفعه دوم به مادرم گفته بود که من می خواهم بروم اردوی نیشابور. فقط پدرم خبر داشت. لحظه خروج از کشور به من زنگ زد و گفت که من دارم می روم؛ به مادر بگو مرا حلال کند. دفعه سوم هم همینطور بی خبر رفت. ما سه نسل فرار کردیم. پدربزرگ من از افغانستان فرار کرد. پدرم از خانه فرار کرد و رفت جبهه. برادرم هم از خانه فرار کرد و رفت سوریه. در سوریه هم مسائلی وجود دارد. جالب است که این دید بالا به پایین ایرانی به افغانستانی در جبهه های جنگ هم وجود دارد. یعنی نمی توانند قبول کنند که یک افغانستانی فرمانده یا مسئول محور باشد. کاری کرده اند که بعضی از همین بچه های فاطمیون که با جان و دل به جنگ رفتند هم دل زده شده اند. یکی از بچه های فاطمیون می گفت ایرانی ها حاضر نیستند که کنار اسم ابوحامد سردار بگذارند؛ در حالی که در مورد خود ایرانی ها از سرباز تا بالا هرکس شهید شد، اسمش را می گذارند سردار! البته این ها چیزها مهم نیست. خلاصه داداشم یک چیزهایی آنجا دیده بود که نسبت به نظام بدبین شده بود!

  • حقوق هم به آن ها می دهند؟

بچه های فاطمیون بین دو تا سه تومان حقوق می گیرند. برادر من نه مشکل اقامت داشت نه مشکل پول. دانشگاه هم قبول شده بود اما ثبت نام نکرد. اینکه بعضی می گویند که به خاطر اقامت یا پول جبهه می روند درست نیست.

  • در دانشگاه شریف به جز شما چند نفر افغانستانی مشغول تحصیل است؟

من وقتی به شریف آمدم، فکر نمی کردم اینجا افغانستانی هست. با این همه مشکلات چطور یک نفر می تواند تا اینجا برسد؟! بخصوص که این ها پول کلاس کنکور هم ندارند! اما وقتی آمدم دیدم که بین ۲۰ تا ۲۵ نفر افغانستانی در شریف درس می خوانند که بچه های قوی ای هم هستند. در دانشگاه تهران و دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین هم افغانستانی زیادند.

  • رابطه شما با سایر افغانستانی های دانشگاه چطور است؟

خب اول نمی دانستند که من تابعیت دارم. من هم دوست نداشتم که آن ها بدانند چون ممکن بود فکر کنند که من ستون پنجم نظام هستم. البته من ابایی ندارم که کسی وضعیت تابعیت مرا بداند، فقط چون من از نظام طرفداری می کردم، آنوقت این حرف های مرا به حساب چیز دیگری می گذاشتند. ولی بالاخره فهمیدند. یکبار رفتیم نمایشگاه کتاب و آنجا فهمیدند که من مقلد رهبری هم هستم. اصلا باور نمی کردند و برایشان قابل پذیرش نبود. منظورم این است که این بچه هایی که اینجا هستند فرهیخته های افغانستانی هستند. اگر قرار باشد دید مثبتی از ایران منتقل شود باید از طریق همین ها این کار صورت گیرد. اما متاسفانه بچه ها یک دید منفی نسبت به نظام و انقلاب و حتی اصل اسلام پیدا کرده اند. بعضی تا امام خمینی را قبول دارند و بعدش را نه. این هم بخاطر اینکه پدر و مادرشان امام خمینی را دوست داشتند. بعضی نماز می خوانند و بعضی نمی خوانند.

این را هم بگویم که دولت ایران این همه خرج می کند تا یک نفر در ایران بزرگ شود و دانشجو شود، بعد می گوید حالا باید بروی بیرون! بجای اینکه آن ها را نگه دارد می گوید باید بروید. یکی از فامیل های ما دکتری شیمی تجزیه از دانشگاه اصفهان گرفت. جزو دانشجوهای تاپ دکتری بود. خیلی دوست داشت در ایران بماند. اما ایران اقامت او را تمدید نکرد. او هم قهر کرد و رفت افغانستان و در آنجا با یک شرکت کانادایی کار می کند. برعکسِ همه جای دنیا که افراد به هزینه کشور خود درس می خوانند و بعد کشور دیگری با ایجاد جذابیت برای مهاجرت، از ثمره آن بهره مند می شود، اینجا افراد با هزینه ایران درس می خوانند و بعد خود دولت ایران آن ها را به اجبار می فرستد بیرون تا دیگران از ثمره این هزینه ها بهره بگیرند!

  • به نظر شما چرا این دیدگاه منفی در ایران نسبت به افغانستانی ها بوجود آمده؟

در این سال ها آنقدر صدا و سیما تصویر منفی از افغانستانی ها پخش کرده که در مردم دید منفی ایجاد شده. اینقدر نقش های منفی به افغانستانی ها نسبت داده اند که همه دید منفی پیدا کرده اند. در جریان خفاش شب خیلی از فامیل های ما کتک خورده بودند؛ چون شایع شده بود که او افغانی است. بعضی سیاست های نظام هم کار را بدتر کرد. مثلا حمایت از احمدشاه مسعود سیاست اشتباهی بود که هزاره ها را بدبین کرد. احمد شاه مسعود گفته بود جمهوری اسلامی می خواست غرب کابل هزاره نشین را مثل جنوب لبنان در دست بگیرد؛ اما ما نگذاشتیم. بعد ایران چنین فردی را تا خرخره مسلح کرد. اگر قرار است انقلاب را صادر کنیم نیازی نیست که در آفریقا عکس امام را دست بگیرند. دم دست ترین افراد برای صدور انقلاب همین مهاجران افغانستانی هستند. کافی است با این ها اینقدر بد برخورد نشود. این ها خیلی علاقه مند بودند به نظام. حیف که با آن ها خیلی بدرفتاری شد.

  • از خویشان شما کسی به کشورهای دیگر هم رفتند؟

بله الان عموی من در استرالیا هست. تابعیت گرفته و بچه هایش تحصیلات و زندگی خوبی دارند. از ایران رفتند. ای کاش ایران که اینقدر خدمات می دهد یک مقدار تبلیغات بیشتری می کرد و کارها را تسهیل می کرد.

  • چرا شما نرفتید؟

ما که تابعیت ایران داشتیم. اما همین عمویم هم که رفته می گوید من نمی دانم بچه هایم اینجا چه می شوند. می گفت ایران با همه مشکلاتی که دارد باز هم از این جهت بهتر است که بچه ها در محیط بهتری رشد می کنند. عموها و خاله های دیگرم هم به همین دلیل نرفته اند؛ برای حفظ دینشان. از نظر مادی اوضاع آن ها خوب است اما از نظر معنوی بد است. پدرخانم من هم که وضع مالی اش خوب بود، حاضر نشد برود خارج. دوست ندارد بچه هایش از فضای دینی جدا شوند. جالب است بدانید که همه فامیل هایی که در خارج داریم می گویند اگر ایران شرایط خوبی داشته باشد ما با جان و دل برمی گردیم به ایران.

  • تا به حال با نهادهای بین المللی سر و کار داشته اید؟

من شنیده ام که سازمان ملل به ایران پول می دهد تا به افغانستانی ها و مهاجران کمک شود اما ایران آن پول را به مهاجران نمی دهد. درست یا غلط، این تصور رایج است.

  • با نهادهای داخلی در دانشگاه چطور؟

نهادهای دانشگاهی برنامه هایی برای دانشجویان مهاجر می گذارند اما بین همین دانشجویان مهاجر هم پایینترین نگاه را به افغانستانی ها دارند. نگاهی که به لبنانی ها و عراقی ها دارند خیلی بهتر از افغانستانی ها است.

متاسفانه نهادهای انقلابی هم که اصولا باید بیشتر به مشکلات محرومان رسیدگی کنند اصلا به فکر ما نیستند. بعد از اینکه افغانستانی ها را در برنامه خندوانه دعوت کردند، ما از بسیج دانشکده خواستیم که یک بیانیه بدهد در تشکر از صدا و سیما به خاطر رویکرد جدیدش در قبال افغانستانی ها. اما بسیج تا این کار را برای ما انجام دهد و بیانیه را منتشر کند، خیلی ما را اذیت کرد. این هایی که دم از حمایت از مستضعفین عالم می زنند خب همین افغانستانی ها مستعضفین عالم هستند دیگر! اما چرا به فکر آن ها نیستند. چرا هیچ دغدغه ای نسبت به افغانستانی ها ندارند.

  • نظر شما نسبت به مهاجران غیرقانونی چیست؟

کسی با اینکه با مهاجران غیرقانونی برخورد شود، مخالفتی ندارد. البته برخورد هم باید طبق قانون باشد و نه دلبخواهانه. ولی مسئله این است که با مهاجرین قانونی هم درست برخورد نمی شود. نهادهایی که ما با آن ها سرو کار داریم مثل نیروی انتظامی و اداره اتباع، اصلا برخورد مناسبی ندارند. من یک بار رفتم اداره اتباع تا کارهای خانمم را پیگیری کنم. دیدم یکهو ساعت ده صبح، کارمندها میز پذیرش را بستند و گفتند ما امروز دیگر کار نمی کنیم! همگی بروید و فردا بیایید. علت چه بود؟ این که یک کارمند با یک افغانستانی بحثش شده بود. همگی لج کردند و کار هیچ کس را راه نینداختند.

  • دولت افغانستان مشوقی برای بازگشت شما تحصیلکرده ها به کشور خود می گذارد؟

یکبار یک جلسه با سفیر افغانستان داشتیم و رفتیم منزل او. چند نفر از دانشگاه شریف بودند و چند نفر از دانشگاه تهران. آقای سفیر خیلی تحویل گرفت و گفت که شما اسمتان را بدهید تا ما منتقل کنیم و از وجود شما در افغانستان بهره بگیریم. از مقام معظم رهبری هم به خاطر فرمان تحصیل بچه های افغان تشکر کرد و از این جور حرف ها. آخر جلسه به او گفتیم که قول هایتان فراموش نشود. بچه های ما آماده همکاری هستند. چند تا عکس هم گرفتند و خداحافظی کردیم و آمدیم. اما بعد هیچ اتفاقی نیفتاد. چند تا از بچه ها باز با او صحبت کردند و یادآوری کردند اما طوری برخورد کرد که انگار که اصلا همچین جلسه ای در خانه او وجود نداشته! فهمیدیم که این هم بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته که چهارتا عکس بگیرند و گزارشی بنویسند که ما این کار را کردیم و آن کار را کردیم. در کل حکومت افغانستان هنوز در فاز حمایت از نخبگان نیست. هنوز امنیت وجود ندارد چه رسد به حمایت از نخبگان؛ آن هم شیعیان هزاره که در ایران درس خوانده اند.

  • چه خصوصیت اخلاقی ایرانی ها برای تو جالب بوده؟

واقعیتش این است که به نظر من۳۰ درصد مردم ایران آدم های خوبی هستند. بقیه دست کم نژاد پرست هستند. پدرم خیلی روی این مسائل حساس است و می گوید چون تلوزیون ایران در افغانستان هم نگاه می شود بهتر است مجری نگوید سلام ایرانیان. بگوید سلام فارسی زبان ها. حالا ممکن است این خیلی آرمانگرایانه باشد. اما در کل، مردم ایران خودشان را مهمان نواز و آریایی و صاحب تمدن می دانند ولی اینطور نیست. شما ببینید مردم عراق چطور به زائران امام حسین خدمت می کنند. اما وقتی همین عراقی ها می آیند مشهد، سرشان کلاه می گذارند. الان با وجود قوانین ترامپ، ایرانی ها می گویند چقدر این امریکایی ها نژاد پرست هستند! در حالی که صدپله بدتر از آن را خودشان بر سر افغانستانی ها آورده اند.

  • (مشغول صحبت بودیم که سه دانشجو از دور رد شدند و با مهدی میرزایی دستی تکان دادند. بعد هم روی نیمکتی دور از ما نشستند. چهره هایشان به افغانستانی می خورد.) این سه نفر هم افغانستانی هستند؟

بله. اما چرا نیامدند جلو و رفتند دور نشستند؟! چون  به شما خوشبین نیستند. فکر می کنند شما مامور دولت هستید و می خواهید گزارش بدهید و برای آن ها دردسر می شود.

  • عجب! سخن آخر؟

در خانواده ما مادرم همیشه سعی می کرد ما را با فرهنگ افغانستان آشنا نگه دارد. همیشه می گفت اگر جایی به شما گفتند افغانی، ننگتان نیاید. پدر من خیلی جاها با لباس افغانستانی می رود؛ تا هم بقیه بدانند که او رزمنده افغانستانی بوده و هم اینکه ما یاد بگیریم که ننگ نیست که لباس افغانستانی بپوشیم. من خودم خیلی خوب می توانم به لهجه محلی هزاره های افغانستان صحبت کنم و با آن ها رابطه برقرار کنم. ولی خیلی از بچه هایی که در ایران بزرگ شده اند نمی توانند افغانستانی صحبت کنند و از اینکه به آن ها گفته شود افغانی بدشان می آید. بزرگتر هم که شوند از ایرانی ها بدشان می آید. کلا دچار بحران هستند!

 

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *