بی‌هویتی فراگیر

بی هویتی فراگیر
تعداد بازدید: ۱۴۴ نفر تاریخ انتشار: ۹۸/۰۴/۰۶

قمر تکاوران

فاطمه[۱] ۱۷ ساله بود و یک خواهر و یک برادر بدون شناسنامه داشت. شناسنامه‌ای که نداشتنش معادل بود با بی‌هویتی و عدم بهره‌مندی از حقوق شهروندی. ترس‌هایی که این خانواده برای فاش شدن نام‌شان و صحبت از مشکلات و مسائل‌شان داشتند، برایم خیلی عجیب بود چون پیش‌تر فکر می‌کردم پنهان کردن هویت تنها مربوط به اتباع افغانستان باشد و فقط آنان باشند که از طرف جامعه ایران پذیرفته نمی‌شوند و همیشه مهاجری بیگانه باقی می‌مانند. اما اینجا بود که متوجه شدم ما کلا مهاجران را نمی‌پذیریم، حال تبعه هر کشور را به یک بهانه. ملیت مهم نیست، مهاجر که باشی در اینجا جایی نداری و به نظر می‌رسد بتوانیم بگوییم جامعه ایران مهاجرپذیر نیست، نه به لحاظ آمار (که همه می‌دانیم حدود سه میلیون مهاجر در کشور داریم)، بلکه به لحاظ مسائل فرهنگی. نمی‌دانم تا پیش از این چه برخوردهایی با فاطمه و خانواده‌اش شده بود که هر چقدر تلاش می‌کردم، نمی‌توانستم اعتمادشان را جلب کنم.

فاطمه و خواهر و برادرش هر بار برای رفتن به بلژیک و سرزدن به خانواده پدری باید ویزای خروج از کشور می‌گرفتند و این هم اضافه می‌شد به مسائل تمدید اقامت و مسائل مدرسه که دردسرهای سالانه‌اش می‌توانست هر کسی را از پای درآورد. ایمانوئل به خاطر اسلام به ایران آمده بود. او بعد از اینکه مسلمان شده بود، کشور خودش را رها کرده و برای کار و زندگی ایران را انتخاب کرده بود اما با وجود اینکه از سطح بالایی از دانش برخوردار بود، چندان مقبول نبود. در اینجا با زنی ایرانی ازدواج کرده بود اما باز هم یک بیگانه بود، نه تنها خودش که سه فرزند حاصل از ازدواجش هم بیگانه تلقی می‌شدند و بی‌شناسنامه بودند. اروپایی بودن پدر چیزی از مشکلات‌شان کم نکرده بود و آنان هم مانند دیگر مادرایرانی‌ها تمام و کمال درگیر مشکلات بی‌شناسنامگی بودند و شاید حتی بیش‌تر. تحصیلات بالای پدر هم نتوانسته بود کارساز باشد. ایمانوئل استاد اقتصاد بود، او با حوزه در ارتباط بود و در دانشگاه‌ها و مراکز حوزوی معتبر ایران تدریس می‌کرد و سال‌ها بود که اینجا زندگی می‌کرد اما همه این‌ها هویتی برای فرزندانش به ارمغان نیاورده بود. مادر فاطمه با هزار امید تصمیم به ازدواج با مردی اروپایی گرفته بود، شاید هرگز با خودش فکر نمی‌کرد که تبعات این ازدواج برای فرزندانش انقدر سنگین باشد. جوابی نداشت به فرزندانش بدهد وقتی که شاگرد زرنگ کلاس بودند اما اجازه رفتن به مدرسه نمونه دولتی و تیزهوشان را نداشتند.

بدتر این بود که همه با شک و شبهه بهشان نگاه می‌کردند؛ چرا پدر خانواده بلژیکی است و ترجیح داده‌اند در ایران زندگی کنند؟ چرا وقتی می‌توانند به راحتی و با بهره‌مندی از همه امکانات در بلژیک زندگی کنند، مشکلات اینجا را تحمل می‌کنند؟ همه دنبال دلیل می‌گشتند و این جستجو به نقطه منفی انگ جاسوسی ختم می‌شد. برای همین بود که منزوی شده بودند و حتی نمی‌خواستند در مورد مشکلات‌شان صحبت کنند. توضیح تعلق خاطرشان به اسلام بی‌فایده به نظر می‌رسید در کشوری که همه به دنبال راهی برای رفتن به اروپا و زندگی توام با رفاه در آنجا هستند. گرفتن شهروندی کشورهای اروپایی برای‌شان یک رویاست و همین از خودبیگانگی است که نتیجه‌اش می‌شود انگ جاسوسی زدن به امثال خانواده فاطمه بدون دلیل و مدرک. این نوع طرد فقط مخصوص این خانواده نبود چرا که بعدها با موارد دیگری هم روبرو شدم که حتی باعث رفتن برخی از آنان از ایران هم شده بود علارغم اینکه دوست داشتند در ایران زندگی کنند.  

[۱] اسامی استفاده شده در متن واقعی نیستند.

 

*این نوشته پیش‌تر در شماره ۳۴۵۹ روزنامه شرق روز سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸ منتشر شده است.

نظرات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *