به چرخها نگاه کردم. یاد بازار چرخ فروشی در مشهد افتادم. گمان کنم خیابان دانشگاه بود. هر از گاهی می رفتم و چرخهای خیاطی و قیچی های برقی را می دیدم. آخرهای تابستان ۱۳۷۵ تازه از بهشتِ بندرعباس به مشهدی که جز فلاکت چیزی نداشت کوچ کرده بودیم. به منطقه کوی صاحب الزمان که اول گلشهر است.

نادر موسوی

متولد کشور:افغانستان

ساکن کشور:ایران

بوی پاییز، چرخ زیگزال و شلوارک چروک

۱۳۹۷-۶-۸-بازار عبدل آباد

دیروز یک سر رفتم عبدل آباد. کمی در بازار گشتم. به بخشی از بازار رسیدم که چرخهای دست دوم می فروختند، چرخ راسته دوز و زیگزاگ یا به گفته ی خیاطها زیگزال.
به چرخها نگاه کردم. یاد بازار چرخ فروشی در مشهد افتادم. گمان کنم خیابان دانشگاه بود. هر از گاهی می رفتم و چرخهای خیاطی و قیچی های برقی را می دیدم. آخرهای تابستان ۱۳۷۵ تازه از بهشتِ بندرعباس به مشهدی که جز فلاکت چیزی نداشت کوچ کرده بودیم. به منطقه کوی صاحب الزمان که اول گلشهر است.
هیچ کاری نداشتیم. بسیاری از فامیل ها در کار تولیدی تریکو بودند. آن سالها پارچه ای به نام چروک روی بورس بود که از آن شلوارک می دوختند. شلوارک های بچه ها و مردانه و زنانه. به کمک یکی از فامیلها یک چرخ زیگزال از همین جنس خریدیم. دو تا چرخ راسته هم از بندرعباس آورده بودیم. ما هم رفتیم به خط تولید شلوارک چروک. گمان کنم از هر شلوارک ۲۰ تومان و از هر جین ۲۴۰ تومن می ماند. سرعت دوختم با زیگزال بسیار خوب بود. پشت چرخ که می نشستم به روزگارمان و آینده ی کاری ام فکر می کردم. تصور اینکه خیاط شوم و کارم تا پایان عمر همین باشد دیوانه ام می کرد. گاهی که سه، چهار ساعت پشت چرخ می نشستم و خسته بلند می شدم و خودم را در آیینه می دیدم چهره ام از سبزه گی می زد به بنفش بادمجانی از درگیری با خودم. یکبار پیش خود حساب کردم که اگر ده میلیون تومان داشته باشم باید به پای ۵۰۰۰۰۰ بچه شلوارک بدوزم و بپوشانم، چشمانم سیاهی رفت.
بار نخست که یک گونی شلوارک دوختیم، پشت کرده بردم بازار. هیچکس نخرید. بسیار قیمت پایین می گفتند. بردم سرای ازبک ها که محل پخش چنین جنس هایی بود. دو سه بار که گونی به پشت سر و ته بازار را گشتم دیدم به قیمت تولید هم نمی خرند. فروشگاه‌هایی که به قیمت دوخت نمی خریدند اما خودشان تا دو برابر قیمت می فروختند، یک استثمار دردناک. بار نخست گیر یک سید افتادم، قیمت خوبتر داد و من هم که خسته شده بودم همه ی کیسه را دادم. جنس ها را که گرفت گفتم پولش چه می شود؟ گفت برو فردا بیا. فردایش رفت تا سه چهار ماه دیگر و آخرش با فحش و دست به یقه شدن و هزار تومان هزارتومان پولم را گرفتم.
بار دیگر که با کیسه در بازار می چرخیدم و از پیش مغازه ای که چند بار دیگر هم همراهش گپ زده بودم می گذشتم پیرمرد مغازه دار صدایم کرد و گفت همه ی شلوارک هایت را بگذار اینجا من می خرم. گفت با من کار کن. گفت من زیاد بالا نمی خرم اما همیشه پولت نقد است. هر چقدر هم دوختی بیار. کمی بیشتر که گپ زدیم و از اوضاع زندگی و درس و دانشگاهم شنید گفت جوان سعی کن به اندازه ی درازی آب و گردی نانت راه نروی. از این کارها نانی برایت در نمی آید. برو دنبال کارهای بزرگتر، به فکر یک تولیدی بزرگ تر یا یک کار دیگر باش. هرچند حدود پنج، شش سالی با حاجی نعمتی که مرد درست کار و خوش حسابی بود کار کردیم اما آن سخن اش همیشه در گوشم ماند.

اگرچه پس از چند سال وارد کاری شدم که تاکنون در آن مانده ام و بسیار دوستش دارم اما گردی نان و درازی آب هنوز همان است که بود زیرا که آموزگاری و کار فرهنگی آن هم برای بیچاره ترین قشر اجتماع، گردی نان و درازی آب را تا کوچکتر نکند بزرگتر نمی کند.
دیروز که چشمم به این چرخ زیگزال افتاد همه ی آن خاطرات در یادم زنده شد و رفتم به کوچ بزرگ و البته اشتباهمان در روزهای گرد و خاکی آخر تابستان، از بندرعباس، به شهری که هنوز هم بیش از سه روز ماندن در آن خفه ام می کند…
 
 
*متن بالا از صفحه اینستاگرام نادر موسوی برداشته شده است.

 

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *